زين العابدين شيروانى

322

بستان السياحه ( فارسي )

مقدّم ايشان سباء بن عبد اللّه بود ايشان علىّ بن ابى طالب ع را خدا مىدانند و ايشان را در اين زمان علىاللّهى خوانند مقالات ايشان در ضمن كردستان خواهد آمد و ديكر كامليّه و بيانيّه‌اند اكرچه سيّد مرتضى رازى در كتاب تبصرة العوام و غيره ايشان را از فرق شيعه نوشته‌اند امّا هركه مقالات انكروه را بشنود مسلمان نداند فكيف شيعه خواند و ديكر فرقهء غرابيّه‌اند ايشان كويند كه خدا جبرئيل را بعلى ع ارسال داشت بغلط نزد محمّد بن عبد اللّه رفت زيرا كه بعلى ع شبيه بود چنان كه كلاغ به كلاغ كان محمّد و علىّ شبيهان من الغراب بالغراب و ديكر شريفيّه‌اند صاحب تبصرة العوام كفته كه ايشان كويند كه خدا بر نبى ص و على ع و فاطمه ع و حسن ع و حسين ع فرود آمد و ايشان اللّه و معبودند و ديكر هشاميّه‌اند و ديگر يونسيّه‌اند و ديكر زراويّه‌اند چون راقم ازين طوايف نديده لهذا از مقالات ايشان بقيد تحرير نياورده ليكن صاحب ملل و نحل و مؤلّف تبصرة العوام ذكر كرده‌اند و پسند خردمندان نيست و ديكر مفوّضه‌اند ايشان كويند كه بارىتعالى امور عالم را برسول ص تفويض نمود و بعد از آن حضرت امامان حاكمند در امور شريعت اين سخن بدان ماند كه پادشاه بر امور بنفس خود اقدام نكند و بر معتمدان خود تفويض نمايد و بعضى از علماى كبران و هندوان نيز بر اين قايلند و كروه ديكر از شيعه كويند كه بارىتعالى تفويض احياء و اماتت بديشان نمود و ايشان مستحقّ عبادتند و ديكر فرقهء هريريّه و راونديّه‌اند ايشان كويند كه بعد از رسول ص خليفه عبّاس عمّ رسالت اساس بود و بعد از او عبد اللّه بن عبّاس خلافت نمود و بعد پسرش علىّ بن عبد اللّه و بعد پسرش محمّد بن على و بعد ابراهيم و از ابراهيم بسفّاح رسيد راقم كويد كه اين مذهب در زمان منصور دوانقى ظاهر كرديد كه عرض اين طولى دارد و در كتب اخبار مسطور است و ديكر فرقهء اسماعيليّه‌اند كه احوال ايشان در ضمن ذكر الموت مذكور شد سيّد مرتضى رازى در تبصرة العوام اسماعيليّه را به چندين نام ياد كرده از آن جمله ايشان را قرامطه و مزدكيّه و خرميّه و بابكيّه كفته و چيزى چند از مقالات ايشان نوشته كه هرك را اندك شعورى باشد مىداند كه در ميان جميع فرق اسلام نيست و مؤلّف تبصره نديده مكر آنكه از دو سه نفر شنيده و نوشته باشد چنان كه در زمان ما به شهادت دو سه نفر احكام كفر و اسلام و زندقه و الحاد بر زيد و عمرو جارى مىكنند بلكه اكر شخصى خلاف آن دو سه نفر مقبول الطّبع اداى شهادت كند شهادت او مقبول و مسموع نيست و آن شخص را متّهم مىكردانند به زيدى كه متّهم كرده بودند او را به زندقه و الحاد و غير اين‌ها راقم كويد كه صاحب روضة الصّفا و مؤلّف مجالس المؤمنين نوشته‌اند كه طايفهء قرامطه از فرقهء اسماعيليّه نمىباشند و طايفهء مزدكيّه و خرميّه و بابكيّه از مجوسند راقم در حرف نون و در ضمن نشابور مذهب مزدكى را ذكر خواهد نمود و نيز كفته كه فرقهء ناصريّه و نصفيّه از فرق ملاحده‌اند فقير از آن فرقه در عالم سياحت نديده بلكه كسى را هم نديده كه او ديده باشد و ديكر فرقه زيديّه‌اند كه ذكر احوال آن فرقه در ضمن يمن خواهد آمد و ديكر فرقهء اماميّه‌اند كه ايشان را اثناعشريّه نيز كويند اين طايفه مىكويند كه اصل هفتاد و سه مذهب دو مذهب است نواصب و روافض زيرا كه هنكامى كه حضرت رسول ص خدا از دار فنا بدار بقا رحلت فرمود از صحابه چهل هزار كس حاضر بودند و همكى ايشان بابى بكر بن ابى قحافه بيعت نمودند مكر هيجده كس به او بيعت نكردند و به خلافت او راضى نشدند علىّ بن ابى طالب ع و هفده نفر ديكر با آن حضرت موافقت كردند و متابعان ابو بكر به اين هفده نفر كفتند كه رفضونا يعنى ترك كردند ما را و از ما جدا شدند بنابرآن لقب ايشان روافض شد و آن هجده كس متابعان ابو بكر را كفتند نصبتم بابى بكر بلا نص يعنى نصب خلافت ابو بكر كرديد بىآنكه در حق او نصّى باشد بدين جهت لقب ايشان نواصب كشت پس هريك از اين دو مذهب را دو نام شد يكى نام خود كذاشتند و يك نام خصم كذاشت تمام صحابه خود را اهل سنت و جماعت كفتند و آن هفده نفر ايشان را نواصب خواندند آنكاه مذهب نواصب پنجاه و پنج و مذهب روافض هجده فرقه كشت و جمله هفتاد و سه فرقه شدند به حكم حديث نبوى ص كلّهم فى النّار همكى اهل دوزخند مكر يك فرقه كه اهل نجاتند زيرا كه بر مذهب مستقيم و منهج قويم‌اند و مذهب مستقيم آنست كه بتوحيد و عدل و نبوّت و امامت و معاد ايمان آورند و معنى توحيد آنست كه يك قديم بيش بدانند و در آن قديم كثرت روا ندارند و ذات را احد حقيقى دانند بجمله جهات و اعتبارات و عالم بالذّات و قادر بالذّات دانند نه عالم بعلم و قادر بقدرت و نه حىّ بحيات كه اين‌چنين تعدّد قدما لازم مىآيد و وحدت او ذاتى حقيقى است كه عديل و نظير و ضدّ و ندّ و همتا ندارد نه آنكه وحدت او عددى يا شخصى يا نوعى يا جنسى باشد چه هر سه از خواص ممكنات است واحد است كه اجزاى خارجى و وهمى و عقلى در او نيست به‌هيچ‌وجه من الوجوه تركيب بحريم او راه ندارد و بجميع صفات كماليّه مثل قدرت و علم و حيات و سمع و بصر و اراده و تكلّم موصوفست و از جميع نقايص مانند جسم و تركيب و حالّ و محلّ و شريك و ماده و صورت و احتياج و ديده شدن و زوجه و ولد و جوهر و عرض و امثالهم منزّه است و او را